تبليغاتX
شب برفی

شب برفی

شب...بالاخره به معشوقت رسیدی آره؟ الان خیلی خوشحالی بهت میگن شب برفی؟

دخترک!

سراسیمه روی شنزارها...! او می خواند آرام...

پسرک!

تکیه داده به صخره ای...!دل نوشته ای بدست دارد ...او می گرید...آرام...

دخترک گذشته را به یاد دارد...

    پسرک با گذشته آینده می سازد...

        مو های دخترک در آسمان می رقصد...

              اشک های پسرک روی گونه می لغزد...

ناگهان...آسمان می بارد...

ابر ها می گریند...

دخترک حیران به دنبال سقفی...

                             سقفی برای آغوشی...

می کرد یاد گذشته ها...

او نبود تنها...داشت سقفی...همینطور آرامشی...

یاد اینکه در آغوش پسرک مدت ها زیر باران عاشقانه ها می سرایید...

بدون هیچ چتری...

پر می کشید برای هم سایه هایشان...

    قندیل ها را هم آب می کرد گرمای وجودشان...

و خورشید را می سوزاند

                 مهربانی نگاهشان...

ماه هم به دیدن آنها آمده بود...

اما حالا چه؟!

دخترک تنها شده... جاده ی بارانی خشک شده...

افسوس...

قدم می زند در صفحه های دل بی قرارش...

          فریاد می کشد در ساحل سرد دلش...

در ساحل دلش...

           دریا بی صدا است

                صداها در سکوت است

                     سکوت ها پر معناست

نمی بیند کسی سرمای قلبش را...

                    می دزدد از دیگران نگاهش را...

در شنزارها به راهش ادامه می دهد...

می سپارد به دریا دلش را...

روی شن ها مینویسد اسم معشوقش را...

موج می آید...

       آرام آرام

کم کم اسم معشوقش محو می شود...

اشک هایش آرام بر گونه اش جاری می شود...

بر روی شن ها زانو می زند...

     عکس او را در بغل دارد... بوسه می زند...

در سوسوی چشمان گریان او...

         لحظه ها میگذرند پر هیاهو...

                                  ولی باز او...

حبس است در قصر شیشه ای دلش

                                          بدون پسرک

                                                     تا ابد...

*********************************

پسرک دل نوشته اش را خاک می کند...

    گویی می خواهد آینده اش را پاک کند...

اما... امکان ندارد

            عشق عزیزی که مرد...

اشک هایش روی گونه هایش می لغزد...

       قدم هایش سست می شود...

کاش می توانست به سراب دخترک برسد...

افسوس...

چشمانش به دنیا خیره شده و سکوت دنیا همه را کر کرده...

آسمان همچنان می گرید...

            ابر ها زار می زنند...

                 گویی خبر نزدیکی معشوقش را می رسانند.. در همین ساحل...

اما... اووو....

دیگر نمی شنود...

     ولی باز او حبس است...

                  در غار تاریک چشمانش...

                                       بدون دخترک...

                                                   تا ابد...


نوشته شده در ظهر یک روز گرم بهاری توسط نگین و احیا


نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت 16:26 توسط نگین| |

لحظه هایم همه از حرم تنت باخته است      رنگ و رویت به دلم طرح سحر بافته است

لشکر سرخ لبانت به دلم تاخته است     از دل ویران من قصر طلا ساخته است

هر کلامت بر لبانت به چه نازی می رود     واژه های گرم تو جان توی رگها می دمد

جوی رنگین نگاهت به دلم جاری شده     تپه ای از دل به دستان تو حفاری شده

چشم تو جوهر و این دل ورق سوخته است     چشم من مردمکش بر نگهت دوخته است

عطش عشق من هر روز و شب افروخته است   دل من عشق ز چشمان تو آموخته است

/مهرداد ض ،تابستان 86

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:10 توسط مهرداد| |

یه شعر دیگه نوشته بودم اسمش همین بو د ولی خوب دیگه...

سلام من تنها به عشق است... می دانم جای عشق بهشت است...

میدانم در خیال زمانه عشق من هوسه ... اما در هوای من عشق هوس نیست نفسه...

با همین دستانم پاک می کنم هر اشکی...با آغوش  باز می مانم پای هر شکی...

می بینی ؟!؟!  هر روز عشق یک نوع جدال است... اصلا ! ما را با سرنوشت چکار است ؟!

ما عاشقییم و عاشقانه می سراییم... فقط با عشق سرشت خدایی را سزاییم... 

هیچ راهی به پایان نرسیده با تنهایی... هیچ عمری سر انجام نگرفت با جدایی...

عشق من تو هم غصه نخور چون تو با منی و با خدایی...

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:36 توسط پویا| |

رو تنش با نوک خنجر یادگاری نوشتند...

                                                   همین آدمها جان این زیبا را گرفتند...

حیف این برگ های ناز نبود...!؟

                                                    حیف این قامت راست نبود..!؟ 

او که رویتان سایه می انداخت...  

                                                   او که امید زندگی در دلتان انداخت...

او که نمی خواست با ما بجنگد...

                                                   او که نمی خواست نفس را بر ما ببندد ...

او تنها می خواست با ما بخندد...

                                                    می خواست به مردم دل ببندد...

آخه این همه بی رحمی از کجا آمده...

                                                   واقعا چه چیزی  جای مهربانی ها امده...

 

******************************************************************************************

سیاوش قمیشی: ایینه ها اونجا نبودن تا ببینیم که چه زشتیم 

                                                                      رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیم 

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:33 توسط پویا| |

به اینه نگاه میکنم... همین اینه... با تردید...

از نگاه های خشمناک خودم هم می ترسم...

اشک هایم سرازیر می شوند...

سرما را در وجودم حس می کنم... چشمانم را می بندم..

شاید دستانت گرما بخش وجود من باشد...

شاید اغوشت سایه ای برای دل خسته ی من باشد... از اینه فاصله میگیرم

امااااا...

من.... هنوز هم منم... آه...

به خودم میگوویم... گوش کن... اری... تو... تو به ما شدن ایمان داری...

تو... من.... ما... چه زیبا.... چه کلمه ی ارامش بخشی...

تصور کن...

من...

در یک گندمزارم...

نسیم موهایم را نوازش می کند...

تبسم زیبایی روی لبانم می نشیند...

بند های کتانی ام را می بندم...

کوله پشتی ام را می اندازم...

خدا را صدا میزنم... خدا صدایم میزند... باز هم من هستم و اوو...

در دلم سوال های بی جواب است... و باز من بی جواب ترین بی جواب ها...

خدایا در کنارم بنشین... سکوتم را تفسیر کن...

خداااااااااااااااااااااااااا....

چشمانم خود به خود باز می شود...

افسوس...

باز من و این دنیا و یه دنیا تردید و اشک...

هنوز هم سردمه....

دل نوشته در یک غروب بی پایان

نوشته شده در سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:20 توسط نگین| |

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر كن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمنای تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم كه : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید كه: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم.

نگسستم،نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن كوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!!!!!!
                                                                            

 "فریدون مشیری"

نوشته شده در یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:13 توسط صدف| |

 برای نوشتن این جدایی نامه بارها قلمم لرزید.
قلم که نه! چرا دروغ! دستم لرزید... آخه اینو با Word نوشتم.
هه! اولین باری که این کلمرو شنیدم از تو بود.
یادته تو تعریفش چی گفتی وقتی گفتم هه یعنی چی؟
گفتی: هه! لبخند ملیحیه جوری که دندونات معلوم نباشه
امروز تعریف من از این کلمه اینه:
یه لبخند تلخ! یه دهن بسته! یه کم بغض!
دیشب که تو کوچه های پرپیچ دلم داشتم قدم می زدمو تنهاییمو سوت میزدم
ته یکی از این کوچه های بن بست یه خونه بود.
همینجور که سوت می زدمو می گفتم غصه نخور دلم گلم!
 یکی دیگه واست میارم خوشگلم!
 رفتم تو خونه.
خونه پر بود از بوی هندونه!
بوی آدامس هندونه!
بوی آدامس! تنها یادگاریه من از تو!
تنها یادگاریه من از تو یه بسته آدامس هندونه +چند تار مو+یه کاغذ رژ لبی!
که روش نوشته هه!
تازه داشتم خرش می کردم...
تازه داشت باور می کرد که می تونم یکی دیگه به جات واسش بیارم.
یادگاریاتو که دید تا خود صبح هی می گفت: هه!
شبونه مجبورم کرد برم سر کوچه تابلو بزنم "ورود ممنوع"
 بعد تو! اسم کوچرو گذاشتم کوچه یادگاری...

نوشته شده در ظهر بعد از شبگردی منو دلم!!!


نوشته شده در سی ام فروردین 1391ساعت 15:47 توسط شاهین| |

اینجا کاغذ پاره هایی ست که نمی دانمکدامیک صفحۀ دلم است؟

نمی دانم دلنوشته ام را روی کدام برگۀ مچالۀ صد پاره باید بنگارم؟

کجا؟ کجا؟

"خدایا به کجای این شب تاریک بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟"

یا بنویسم و پاره کنم آن صد پاره را؟

یا نه قایقی بسازم با آن بر روی ساحلی آرام ،اما آرامشی قبل از طوفان؟

یا نه موشکی بسازم که تیز برود تا آسمان؟

نمی دانم!

از بس که این دل و آن دل کردم که بر کدام صفحه پاره بنگارمش

از دلم پرید و رفت

بی آنکه بنگارمش!  /مرجان اکبرزاده

لینک منبع                      

 

نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:50 توسط مهرداد| |

این چه حس پاکی ست...

            که ذره ذره وجودم را زنده کرده است...

خدایا ساعت ها هم به راحتی میگذرند...

           اما.... من با همین ساعت ها روزهای تنهاییم را هم طی کرده ام...

میخواهم در هوای نفس هایت..... من.....بمانم

          میخواهم با تو قدم بردارم....در همین ساعت ها اما برای همیشه..

     برای رسیدن به ماه... برای دیدن انعکاس نور نا امیدی...

             اری میخواهم قدم بردارم تا ته جاده های ارامش...با کفش های خیسم...

من... با.... تو... به ارامش وجودی میرسم در جاده ی خیس محبت...

          دست در دست تو... با چشمان قفل شده ام در چشمان توو...

و...... پیوند قلبم با قلب تو...

تو فقط قول بده که این کلبه همیشه نورانی خواهد ماند...

       این که همیشه با من برای رسیدن به پاکی قدم برداری...

میخواهم دست بهار را ببووسم... میخواهم با تو... به خدا برسم...

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:10 توسط نگین| |

گاهی وقت ها باید رفت.

گاهی وقت ها باید تمام شد.

گاهی وقت ها باید شکست.

دیشب قراردادم را با گریه تمدید کردم.

پیشنهاد های خوبی از طرف تنهایی و دلتنگی دارم.

من نمی میرم! تقریبا مطمئنم...

نمی میرم اما به یکباره نیست می شوم.

گاهی وقت ها باید رفت.        باید رفت.

#### #### #### #### #### ####

امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که فرق کسی که عاشقت میشه

با کسی که عاشقش میشی چیه؟!!

به این نتیجه رسیدم (یکی از فرقاش): زمانی که با کسی هستی که عاشقت

شده خودتی! خودِ خودت.... چون می دونی اون عاشق خودت شده.

اما وقتی با کسی هستی که عاشقش شدی سعی می کنی جوری باشی

که اون دوست داره.... پس خودت نیستی!

#### #### #### #### #### #### ####

خدای من! خدای خوبم!

2 سال و 1 ماه و 25 روز خودم نبودم!

من برای محاکمه آماده ام. . . . . . . . . . . . .

#### #### #### #### #### #### ####

 نوشته شده توسط شاهین! 

نوشته شده در بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:19 توسط شاهین| |

Design By : nightSelect.com