X
تبلیغات
شب برفی

شب برفی

شب...بالاخره به معشوقت رسیدی آره؟ الان خیلی خوشحالی بهت میگن شب برفی؟

سلام...

 این آخرین پست این وبلاگه (حداقل آخرین پست من)

اولین کسی که این وبلاگ رو راه انداخت من بودم

و حالا می خوام اولین کسی هم باشم که از این وبلاگ پر خاطره میره...

دلم برای همتون تنگ میشه و این بازم یه خریت دیگه محسوب میشه

دلتنگی برای کسایی که خیلی ساده فراموشت می کنن!

خیلی وقتا شنیده بودم که تو این دنیا همه میرن! و فقط خودتی که می مونی!

باور نمی کردم...

  خیلی دلگیرم! از خودم و از همه...

از صدف! از نگین! از همه!

این وبلاگ می مونه ، حذفش نمی کنم.

حذف نمی کنم تا یه روزی هممون بفهمیم چه روزایی رو از دست دادیم.

سرتونو درد نمیارم!

رسمش نبود بی خداحافظی!


خداحافظ...




ندیده و نشناخته تک تکتونو دوست دارم....................



نوشته شده در پنجم مهر 1391ساعت 16:58 توسط شاهین| |

  نمیدونستم چجوری باید برای این مصیبت بزرگ مشکی بپوشم.

تنها راهی که به ذهنم رسید شب برفی بود.

این روزا از اون روزاییه که حتی اگه بخوایم خوب باشیم هم نمیشه...

حتی اگه بخوایم از ته دل بخندیم نمیشه و این خنده تلخ تر از زهر ماره!

      ساعت 5:30 صبحه

   و من نمیدونم هموطنم چجوری داره این لحظه های شومش رو سپری میکنه

این یعنی اوج درد! که ایمان دارم هر ثانیه برای زنی که بی همسر شد ،

مردی که بی همدم شد،کودکی که بی مادر شد و نوزادی که بی پدر شد

                                 یه ساله!


چی بگم که عادت دیرینه ی هممون تو این لحظه ها سکوته و سر تکون دادن

    اما این بار از ته دل فریاد می زنم و میگم آذربایجان نگران نباش!

ما با دستای خودمون یه آذربایجان از نو می سازیم...

نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1391ساعت 5:34 توسط شاهین| |

امروز روز مهمی واسه این وبلاگ بود اما متاسفانه نتونستم به موقع آپ کنم.

دقیقا 1 سال پیش یه همچین روزی شب برفی متولد شد.

این وبلاگ برای من پره از خاطره های تکرار نشدنی.

از همه ی کسایی که این مدت مارو خوندن ممنونم.

از ملیحه و آتنا ی عزیز که تقریبا اولین مخاطبای این وب بودن

از آوا تا سیاوش،حمید،بابک،احسان،نفس،کیانا،صبا و میم

از نازنین،نازبانو،دختری از جنس اقیانوس،پردیس،الهام،بهار،سارا و سیل افکار

از هستی،لاک مشکی،دختر شرقی عزیز،باران،عاشق،مائده و مصطفی

از  باران( اون یکی باران )، نسیم،ملینا،سیمین،هلیا k1،الی،او و مهسا

و همین طور از دوستای خوبم احیا و سحر ممنونم.

از اونایی که خوندن و خاموش بودن هم ممنونم.

ببخشید اگه اسمی رو فراموش کردم.

با تک تک نظراتتون زندگی کردم.

با غصه هاتون غمگین شدم و با شادیاتون خندیدم.

بعد از 1 سال هنوزم میگم... ندیده و نشناخته تک تکتونو دوست دارم.


شب برفی عزیزم!

تولدت مبارک


نوشته شده در دوازدهم مرداد 1391ساعت 0:23 توسط شاهین| |

روبروی آینه می ایستم. 

به چهره ی ظاهرا 19 ساله ی خود نگاه می کنم.

امیدوارم این شکستگی فقط در ظاهرم به وجود آمده باشد

  و شبیه موزی باشم که سیاه است و می گویند رسیده!

           خراب نیست!...

رسیدم.   در میان سختی ها و شکست های زندگی پر فراز و نشیبم رسیدم.

رسیدم.   تو دیر رسیدن های عشق گمشده ی خیالم رسیدم.


   و باز هم ...

قصه ی تکراریه من ، یه عکس ، چای و یه ملودی ناشیانه بر روی کلاویه های پیانو


 این ملودی های ناشیانه درست مانند تازیانه سیاه و کبودم می کنند.

4 مرداد 91 

ساعت 11:30

توسط یه آدم رسیده ی تازه از خواب پا شده که دیشبش دیر خوابیده!


نوشته شده در پنجم مرداد 1391ساعت 1:9 توسط شاهین| |

ایـــن دل عاشـــــِق

بـــه رَفتـــن نمی انــدیشــد...

اِی پـــرستـــو های عاشــــِق....

رفــتن از آنِ مــــــن

نیــــســت...

حـــس می کنـــم تـــو را

در ســـکوتِ میـــانِ شـــب بـــو ها....

می نـــــگــــرم

بـــه گـــــردش ماهـــــی ها...

در مـــــن

زنـــده می شــــود....

شـــوق وصـــــال

آدیــــــــنه نــــزدیک اَســـت....

ســـراپا منـــتظـــرم...

تـــا طعــــم گـــسِ سیـــب

را بچـــــشم...

و بـــا طبیــــعت و تــــو

جــــــاودانه شـــوم..

نوشته شده در دوم مرداد 1391ساعت 13:47 توسط نگین| |

سراغی از ما نگیری نپرسی که چه حالیم
عیبی نداره میدونم باعث این جدایی ام

رفتم شاید که رفتنم فکرتو کمتر بکنه
نبودنم کنار تو حالتو بهتر بکنه

لج کردم با خودم آخه حست به من عالی نبود
احساس من فرق داشت با تو دوست داشتن خالی نبود

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون
چشام خیره به نور چراغ تو خیابون

خاطرات گذشته منو میکشه آروم
چه حالی دارم امشب به یاد تو زیر بارون

 بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون
چشام خیره به نور چراغ تو خیابون

خاطرات گذشته منو میکشه آسون
چه حالی داریم امشب به یاد تو من و بارون

باختن تو این بازی واسم از قبل مسلم شده بود
سخت شده بود تحملش عشقت به من کم شده بود

رفتم ولی قلبم هنوز هواتو داره شب و روز

من هنوزم عاشقتم به دل میگم بساز بسوز


آهنگ من و بارون از آلبوم بابک جهانبخش...

نوشته شده در سی و یکم تیر 1391ساعت 13:40 توسط شاهین| |

ثانیه ها بدون تو رنگ و بوی قدیم را ندارند...

قدیم همین دیروز بود.

درست قبل از بدرود تو، توو اون روز سرد پاییزی.

قدیم برای من زیبا بود.   پر از خاطره های گرم و موندنی.

پر از تو.    پر از من.    پر از عشق.

و امروز!   جدید من!  روز نو...   زیبا نیست

خالی از تو.    گمشده تو خاطرات.     پر از عشق! ( همچنان)

نوشته شده در بیست و نهم تیر 1391ساعت 15:46 توسط شاهین| |

  پاییز... زیر بارون

گفتی قول بده هروقت بارون اومد یاد من بیفتی.

گفتم قول میدم.

قول انگشتی دادیم به هم!

تو کل پاییز و زمستون و بهار هر وقت بارون اومد به یادت بودم.

تابستون... تو رفتی

گفتی منو از یادت ببر!

پیش خودم گفتم خدارو شکر تابستونه!

تو یکی از شبای تابستون که مثلا به تو فکر نمی کردم

بارون اومد! بارون... تو تابستون

گناه من چیه؟ هان؟ دِ جواب بده دیگه.

بارونو تبدیل کردی به یه خاطره ی بد!

تو که می خواستی بری چرا گفتی بارون اومد یادم بیفت؟

تو که می دونستی من عاشق بارونم. چرا؟

ها؟

**********

پ.ن: نیستی ببینی چه خوش میگذره بهم!

تو طول روز میگم و می خندم و شادم!

با خودم قرار گذاشتم فقط شبا با خودم خلوت کنم

و به حال نزارم زار بزنم!

دیگران که گناهی نکردن...

چند روز پیش دوستم می گفت: اه! شاهین بسه دیگه

دپرس بودن تریپ روشنفکریه؟؟!


نوشته شده در بیست و ششم تیر 1391ساعت 0:23 توسط شاهین| |

مدتها میشد دست به قلم نبرده بودم.

نمی دانم من با قلم به هم زده بودم یا قلم شاکی از بی وفایی های من بود.

هر آنچه بود.     امروز با یک بوسه و چای آشتی کردیم.

درست مانند روزهای اول آشناییمان نازش را کشیدم.

 چای دوم را که سر کشید...

با بغض و ناله شروع به اعتراف کرد!

اعتراف کرد و گفت: تو خدای من شده ای!

  من خدای قلمم شده ام و از جوهر به آن نزدیک ترم!

 

پ. و : شاید یه جایی ، یه روزی ، تو یه قسمتی از زندگیم باید می مردم...

     اما حالا نه...     دیگه دیر شده...

خیلی چیزا هستن که مجبورم میکنن حداقل 60 سالو عمر کنم!

 

نوشته شده در هشتم تیر 1391ساعت 22:52 توسط شاهین| |

از ژرفای عمـــق تنهایـــــی...

صدایی به گوش مــــی رسد...

طنینــــــی به مانند یـــــک سکوت...

خدا را نفس بکش در سوســـوی واژگانــــت...

زمزمه ی غم آلـــود حنــــــجره ی دخـترک...

در قفـــــس خیــــال...

سکـــــــوت بی همتـــای پســـرک...

در تنهایـــــی ماه...

نگاه کن...

چشمان معصــــــوم او...

از دوری دخترک تــــــر است...

صدایــــش می زنـــد...

این بار اســــیری کلمات...

و باز چشم دوختــــه به پنجره...

و سیاهی آســـمان...

سکـــــوت شـــب...

رعد و بــــرق..

آواز جیـــرجیـــرک...

نفــــس های گم شده...

و باز دختـــــــرک زیر باران خیـــــال...!

با چتــــــر بسته...

و مو های خیس...!


نوشته شده در یکم تیر 1391ساعت 12:21 توسط نگین| |

Design By : nightSelect.com